تازه می فهمهم برزخ چگونه جایی ست!!!مرا از این عذاب برهان یا بهشتی ام کن با جهنمی!!!شکوفه.س
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ ٢:٠۱ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
آدم ها را از انچه درباره دیگران می گویند بهتر می توان شناخت تا از انچه درباره خود می گویند...!!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٦:٠۸ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
زندگی،هیــــچ نمی گوید . . . . ......نــــشانـــت می دهد
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٦:٠٧ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
روزی با خودم فکر می کردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش میکشم ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست!!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٦:٠٤ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
نه به دوزخ نه به بهشت فقط به بدهی هایش می اندیشد مرد فقیر در آستانه مرگ....!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٦:٠٤ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
آن قدر نفس می کشم تا تمام شود .....همه ی آن هوایی که سراغ تو را میگیرد!!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٦:٠۳ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
و چه غم انگیز است وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت..
می نالد و می جوشد و .. تو تشنه ی آتش باشی و نه آب....
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٥:٠۱ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
شخصی فرشته ای را دید که در دست راستش مشعلی و در دست دیگرش سطل آبی داشت . از او پرسید با آب و آتش چه میخواهی بکنی؟ فرشته پاسخ داد : با مشعل می خواهم خانه های مجلل بهشت را بسوزانم و با آب اتش جهنم را فرو نشانم آنگاه پی خواهیم برد که عاشقان واقعی خدا چه کسانی هستند
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٥٩ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او فهمید....!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٥٥ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
تلخ ترین چیز در اندوه امروزم
خاطره ی شادی دیروزم است...
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٥۳ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
عاشقی میکنم لج میکنم بد اخلاق میشوم دست خودم نیست ساعت و زمان هم نداردتو که نباشی زندگی باید به کام من تلخ شود باید
...
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٥٢ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
تنها گرگها
نیستند که لباس میش میپوشند!
گاهی پرستو ها هم لباس مرغ عشق بر تن
میکنند!!
......عاشق که شدی کوچ میکنند...
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٤۳ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
هر نتی که از عشق بگوید
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٤۳ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
بعد از رفتن تو، دیگر هیچ نخواهم نوشت،
منتظر واژه ها و کلمات هستی؟
نباش...............
با بغض که نمی شود حرف زد...!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٤٠ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
خسته ام، از نوشتن خسته ام. کمی هم تو بنویس من بخوانم. کمی هم تو بگو بی انصاف. تو باید حرف های قشنگ تری داشته باشی....
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٤٠ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
خوشحالم که بردم !! چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ..... خوشحالم که باختی !! چون کسی رو از دست دادی که دوست داشت
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳٩ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
انگشتم را نخ بسته ام
تا به یاد آورم
فراموشت کرده ام... !!!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳۸ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
......نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفیدادامه ...
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳٦ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
تا دیروز کاش هایم برای بودنت بود
امروز برای نرفتنت
...
هیچ فرصتی نماند برای خواستنت
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳٥ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
این روزهاسهم من از قاصدک هاتنها فقط......دیدن و رقصیدنشان در باد است چرا دیگر برایم از توخبر نمی آورند؟!!!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳٤ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
چطور می توان به تاول های پا گفت که تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است ؟
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳۳ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم /همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:۳٠ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ ، نه کوچکم و نه بزرگ .خودت هستی که دور می شوی و نزدیک . . .
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٢٩ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
الهی! چه بی صدا می بخشی،و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوییم!
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٢٩ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
کاش می دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٢۸ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
خدایا، کمکم کن که هر چه می شکنم، دل نباشد...
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٢۸ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
خدایا هرگز نگویم دستم بگیر ، عمری ایست گرفته ای ... مبادا رهایش کنی .
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ ٤:٢٧ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
+
نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ ٢:٤٠ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
شب با صدای تو آغاز می شود
و خواب با تصویر تو آغاز.
در آغوش امنت رویا به بیداری می رسد
و در تنهایی
روزی دیگر سپیده می زند.
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ ۳:٥٥ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تور سرده آسمون
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ ٩:٤۸ ب.ظ توسط بهاره
نظرات ()
پیش از آنکه آخرین نفس را بر آرم ،بر آنم که زندگی کنم ، بر آنم که عشق بورزم ، بر آنم
که باشم.
+
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٧ ۱:٤٠ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()
چه لذتی دارد
برای ماهی کوچکی
که در تنگ شیشه ای
هزاران بار در این گردی تکراری
به دور خودش می چرخد
و تنها
دل خوش می کند
که با عوض شدن آب تنگ
نفسی تازه کند...

+
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱ ۱٢:٠٤ ق.ظ توسط بهاره
نظرات ()